آرامش درون
تجربه، نامي است كه همه ي افراد روي اشتباهات خود مي گذارند.(اسكار وايلد)
باران خوبی باریده بود و مردم دهکده
شیوانا به شکرانه نعمت باران و حاصلخیزی مزارع عصر یک روز آفتابی در دشت
مقابل مدرسه شیوانا جمع شدند و به شادی پرداختند. تعدادی از شاگردان مدرسه شیوانا هم در کنار او به مردم پراکنده در دشت خیره شده بودند. در گوشهای دو زوج جوان کنار درختی نشسته بودند و آهسته با یکدیگر صحبت میکردند. آنقدر آهسته که فقط خودشان دوتایی صدای خود
را میشنیدند. در گوشهای دیگر دو زوج پیر روبهروی هم نشسته بودند و در
سکوت به هم خیره شده و مشغول نوشیدن چای بودند. در دوردست نیز زن و شوهری میانسال با صدای بلند با یکدیگر گفتوگو می
کردند و حتی بعضی اوقات صدایشان آنقدر بلند و لحن صحبتشان به حدی ناپسند
بود که موجب آزار اطرافیان میشد. یکی از شاگردان از شیوانا پرسید: "آن دو
نفر چرا با وجودی که فاصله بینشان کم است سر هم داد میزنند؟" شیوانا پاسخ داد: "وقتی دلهای آدمها از
یکدیگر دور میشود آنها برای اینکه حرف خود را به دیگری ثابت کنند مجبورند
عصبانی شوند و سر هم داد بزنند. هر چه دلها از هم دورتر باشد و روابط بین
انسانها سردتر باشد میزان داد و فریاد آنها روی سر هم بیشتر و بلندتر است. وقتی دلها نزدیک هم باشد فقط با یک پچپچ
آهسته هم میتوان هزاران جمله ناگفته را بیان کرد. درست مانند آن زوج جوان
که کنار درخت با هم نجوا میکنند. صدها تعریف دربارهی عشق کردهاند، و میشود کرد، اما آنچه به
نظر من بهترین و عمیقترین تعریف از عشق است، این است که عشق زاییده
تنهایی است و تنهایی نیز زاییده عشق است… (دکتر شریعتی) به پایان آمد این دفتر حکایت همچنان باقیست حکایت روزگار ماست حکایت باقی فرداست درخت روزگار ما یه برگ سبز تازه کرد به فهموند این حرفو درخت یک برگ را کم کرد یه برگ دیگه از دنیا بخشکید بر زمین افتاد داره فریاد گون میگه که این برگ از زمان افتاد در آخر سبزه ها زرد شد همه روزها به شب بند شد چه دیدی آخر راه را که این آخر صد پند شد اما یک غنچه ی کوچک امید تازه برپا کرد نوید روشنی آورد زمستون را بهاری کرد دو تا از ابرها آمد بهار ما رو یاری داد زمین خیس شد از آبی که ابر آسمان پس داد باز این قصه تکرار شد برگ سبز باز زرد شد زمان و روزگار این است همان بود و همان هم شد به پایان میرسد دفتر حکایت باز می ماند تو شادی کن که باشادی جوانی باز , می ماند
کودکي که آماده تولد بود نزد خدا رفت پرسيد مي گويند که فردا مرا به
زمين مي فرستي اما من به اين کوچکي و ناتواني چگونه مي توانم براي زندگي
آنجا بروم؟
خداوند پاسخ داد: از ميان فرشتگان بيشمارم يکي را براي تو در نظر گرفته ام او در انتظار توست و حامي و مراقب تو خواهد بود
کودک همچنان مردد بود و ادامه داد : اما من اينجا در بهشت جز خنديدن و آواز و شادي کاري ندارم
خداوند لبخند زد: فرشته تو برايت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد تو عشق او را احساس خواهي کرد و شاد خواهي بود
کودک ادامه داد : من چطور مي توانم بفهمم که مردم چه مي گويند در حالي که زبان آنها را نمي دانم؟
خداوند او را نوازش کرد و گفت: فرشته تو زيباترين وشيرين ترين واژه هايي
راکه ممکن است بشنوي در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوري به تو
ياد خواهد داد که چگونه صحبت کني
کودک با ناراحتي گفت : اما اگر بخواهم با تو صحبت کنم چه کنم؟
خداوند براي اين سوال هم پاسخي داشت: فرشته ات دستهاي تو را در کنار هم قرار خواهد داد و به تو مي آموزد که چگونه دعا کني
کودک سرش را برگرداند و پرسيد: شنيده ام در زمين انسانهاي بد هم زندگي مي کنند؛ چه کسي از من محافظت خواهد کرد
خدا گفت فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد، حتي اگر به قيمت جانش هم تمام شود
کودک ادامه داد: اما من هميشه به اين دليل که نمي توانم تو را ببينم غمگين خواهم بود
خداوند لبخند زد و گفت: اگر چه من هميشه در کنار تو هستم اما فرشته ات هميشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد
بهشت آرام بود اما صداهايي از زمين به گوش مي رسيد. کودک در آن هنگام
دانست که بزودي بايد سفر خود را آغاز کند. پس سوال آخر را از خداوند
پرسيد: خدايا، اگر بايد هم اکنون به دنيا بروم لااقل نام فرشته ام را به
من بگو
خداوند او را نوازش کرد و پاسخ داد: نام فرشته ات اهمييت ندارد ولي مي تواني او را صدا کني مادر.
برچسبها: مادر, فرشته, عشق, خداوند
"
برچسبها: شیوانا, داستان روانشناسی, دلها

برچسبها: دکتر شریعتی, عشق چیست, تنهایی, تعریف عشق
برچسبها: شعر نوروز, برگ سبز, حکایت دنیا, سال نو, بهار


